![]() |
![]() |
|
| زندگی یعنی چکیدن ..................... همچو شمع از گرمی عشق |
|
يه پدري , یه روبات دروغ سنج میخره که با شنیدن دروغ سیلی میزده تو گوش دروغگوتصمیم میگیره سر شام امتحانش کنه .
پدر: پسرم، امروز صبح کجا بودی؟
پسر: مدرسه بودم روبات یه سیلی میزنه
پسر: دروغ گفتم
پدر: کدوم فیلم ؟
پسر: داستان عروسکها
روبات یه سیلی دیگه میزنه تو گوش پسره
پسر: یه فیلم سکسی بود
پدر: چی ؟
مادر: ببخشش عزیزم،هرچي باشه اون پسرته
روبات یه سیلی میزنه تو گوش مادره... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 9:46 توسط سمن |
|
|
سلام دوس جونیا
این اتفاقی که براتون تعریف میکنم مربوط به یه ماه قبله وقت نکردم تایپش کنم ............................................................
یه شب ساعتای ۶ داشتم از روی پل عابر پیاده روبروی دانشگاه فردوسی رد می شدم یه دفعه دیدم یه پسر درحالیکه داشت گریه می کرد یه نگاه انداخت به من و از میله های پل کشید بالا که بپره پایین!!!!!!! اصلاْ نمی تونم بگم چه حالی شدم دویدم طرفش و گفتم آقا داری چکار می کنی!!!!! دیوونه شدی؟؟؟؟!!! دیدم همون بالا وایساد نه چیزی می گفت نه نگاه می کرد فقط اشکاش می ریخت هیشکی هم بهش توجه نمی کرد یه خانم اومد طرفش بهش گفت بدبخت بیچاره خودتو بندازی پایین حتی برات شب هفت هم نمی گیرن حالا بپر پایین............بپر......بپرررررر....!!!!!!! بعدم به من گفت بیا بریم خانم.... خودشم رفت!!!!!!!!!! تو دلم گفتم این خنگول که بدتر تحریکش کرد! خلاصه یه دفعه دیدم این پسره باز تصمیمشو گرفت که بپره پایین قلبم داشت می اومد توو حلقم.... بهش گفتم آقا تو رو خدا بیا پایین دارم سکته می کنم باز دیدم خودشو کشید عقب گفتم بذار یه زنگ بزنم ۱۱۰ که یادم اومد شارژ ندارم اینم از مزایای ایران ول (گیجگول بازی درآوردم یادم نبود ۱۱۰ پولی نیس) خلاصه دور و برم رو نگاه کردم دیدم یه پسر (از اون نادر پسرایی که مثبتی از وجناتش پیداس) داره می آد..... رفتم جلو گفتم آقا این پسره داره خودشو میندازه پایین بیا یه کاری بکن خلاصه این برادر ما جو گرفتش و گفت نگران نباشید زنگ زد به ۱۱۰ بعدشم رفت طرف پسره شروع کرد به نصیحت های پدرانه.... هرجا کم می آورد من شروع می کردم خلاصه مخ بنده خدا تیلیت شد ۲۰ دقیقه ای گذشت من دیدم داره دیرم می شه (سرعت عمل پلیس رو داشته باشید فقط) برادر خودش فهمید من دیرم شده گفت شما برو من اینجا می مونم تا پلیس برسه منم شماره برادر رو گرفتم که ازش خبر بگیرم رسیدم خوابگاه بهش زنگ زدم گفت شما که رفتی اونم اومد پایین و رفت! گفتم ممنون امری ندارین؟ گفت من تشکر می کنم که جون یه نفر رو نجات دادین... حرفاتون خیلی تاثیرگذار بود یه روح تازه بهش دادین داشتم از خنده می ترکیدم گفتم خواهش می کنم. خداحافظ قطع که کردم تا وقتی رسیدم توو اتاق داشتم می خندیدم بخاطر حرفش خلاصه که یه تجربه جالب بود هرکی خواست خودکشی کنه به من بگه تا با حرفام یه روح تازه بهش ببخشم تا بعد...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 10:53 توسط سمن |
|
|
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش عکس حیدر در کنار حضرت زهرا کشید گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن در بیابان بلا تصویری از سقا کشید گفتمش سختی ودرد و آه گشته حاصلم گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید
فرا رسیدن تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت باد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 0:5 توسط سمن |
|
|
کلي حرف دارم ولي بجاش دو قسمت از قصيده آبي خاکستري سياه از حميد مصدق رو براتون مي نويسم خودم عاشق اين شعرم
وای ، . . سبزی چشم تو
· از وقتي اومدم مشهد ديگه حوصله خودمم ندارم · کُممممممممممممممممممممممممممممممممممک
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم آبان 1390ساعت 15:2 توسط سمن |
|
|
سلام سلام ۱۰۰ تا سلام خبر دارم یه خبر تووووووووووووووووپ اگه گفتی چیه؟؟؟؟ نمی تونی حدس بزنی
. . . سمن خانم ارشد قبول شده اونم اولین انتخابش "مشهد" تو اون رشته ای که من می خوام مشهد اوله تو کشور دارم می رم واسه ثبت نام راستی یادم رفت بپرسم حال و احوالتون چطوره عجیجای دلم؟؟؟؟؟ اگه بدونین این چند روزه من تو اتمسفر بودم ببخشید که غیبتم خیلی طولانی شد ولی قول می دم جبران کنم بعضیام که باهام قهر کردن و باید برم منت کشی بعضیام که می خوان برن خیلیام که سمنوووو رو فراموش کردن نامردا قالب وبلاگمم که دوباره ریخته به هم کلی کار دارم توو بلاگفا الان باید برم بازار ولی زودی برمی گردم فعلا جوجووووا
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 18:18 توسط سمن |
|
|
سلام سلام سلام احوال دوستای گلم چطوره؟ دلم براتون تنگ شده بود ولی چکار کنم خیلی سرم شلوغ بود آخه می دونین چیه؟؟؟ می خوام یک ماه خرداد رو مرخصی بگیرم یعنی گرفتم می خوام درس بخونم از فردا تا روز امتحان کارشناسی ارشدم که ۲ تیره مرخصی ام واااااااااااااااای که چه ماه سختیه این خرداد خدا کنه نتیجه بگیرم آخه رشته ای که انتخاب کردم تو کل کشور فقط ۳۲ نفر می پذیره دیگه نه آزاد داره نه بین المللی!!!! خلاصه که اوضاع بحرانیه برام دعا کنید عزیزانم ممنون تا ۴ تیر بدروووود
برایم دعا کن
چشمان تو گل آفتابگردانند
به هر سو که بنگری
خدا آنجاست...
این منم تو این مدت: اول ماه: يه هفته اول: هفته دوم: هفته سوم: هفته چهارم: شب امتحان: بعد از امتحان: روز اعلام نتايج: بعد از دادن خبر قبولي: بعد از رفوزه شدن:
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم اردیبهشت 1390ساعت 12:36 توسط سمن |
|
|
این چند روز اینترنتم مشکل داشت نمی تونستم آپ کنم یا بهتون سر بزنم امروز داشتم ایمیلم رو چک می کردم یه مطلب دیدم یه کم خنده دار گفتم بذارم اینجا شمام بخندین دوس جونا
چرا نباید به رستوران ۵ ستاره بروید؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:18 توسط سمن |
|
|
سلام امروز اصلاْ حوصله ندارم دیشب خاله ام یه چیزی برام تعریف کرد که مخم سوت کشید بعدش هم سوسن آبجیم یه چیز دیگه گفت که خدائی فکٌم وا موند یه دخترخاله دارم کلاس دوم دبستانه خیلی نازه چشمای سبز درشت موهای طلائی و پوست مهتابی پریروز دم در وایساده که خاله بره دنبالش یکی از همکلاسیاش اومده بهش گفته: هانیه نگاه کن کیارش چقدر خوشکله (کیارش یکی از پسرای دبستان کناریشونه) تو هم که خوشگلی ... برید با هم ازدواج کنید شب برید زیر پتو با هم بخوابید و ... گفته اینا رو توی فارسی وان دیدم یعنی من اصلاْ باورم نمی شد یه بچه ۸ ساله همچین حرفی بزنه حالا خوبه این دخترخاله من گلابیه اصلا تو این باغا نیست خلاصه دیروز خاله رفته مدرسه و موضوع رو به معلمش گفته قرار شده امروز والدین اون دختر هم بیان و یه تصمیم جدی بگیرن معلمش گفته این دختره فوق العاده بی تربیت و تنبله یه شب مادر یکی دیگه از دانش آموزا ساعت ۱۱ شب به معلمش زنگ زده گفته بچه ام مشقاشو نمی نویسه... معلمش پرسیده چرا؟ گفته دخترم می گه تا ساعت ۱۱ سریال فارسی وان رو نگاه نکنم نمی نویسم من نمی دونم اینا دیگه چطور والدین بی مسئولیتی هستن جامعه ائی که این بچه ها بخوان درست کنن چی از آب در می آد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390ساعت 9:19 توسط سمن |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من که نه مي دانم چيست ، و نه ميدانم کيست ،
در چهار جهت جغرافيائي برايش دست تکان مي دهم و اگر کسي پرسيد . . . پشه هاي پشت طوري را بهانه مي کنم .... ......................................................... بهتر است که در این دنیا فکر کنم خدا هست و وقتی به دنیای دیگر رفتم بدانم که نیست . و این بسیار بهتر از این است که در این دنیا فکر کنم خدا نیست و در آن دنیا بفهمم که هست . " آلبر کامو " |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطره های سمن خانم شعر ناب |
| پیوندها |
|
مصطفي |
|
RSS
|